تبلیغات
حجره 233 - نامرده محتاج إلمه
تاریخ : 1391/01/30 | 19:07 | نویسنده : اعیاع

پدرم که سر از سجده برمی داشت ، تشهد و سلامش را می گفت دست هایش را به سمت آسمان بلند میکرد ، زیر لب خود یاالله یالله ...زمزمه میکرد و  شروع میکرد به دعاکردن... " نامرده محتاج المه "{خدایا ما را محتاج نامردان نکن }...دعای همیشگی اش بود ، دعایش برایم خیلی جالب بود و عجیب...مفهموم نامرد برای من آن زمان ها که در تصورات و خیالات کودکانه ام بودم نامفهوم بود...

زمانی رسید که سنم قد کشید و وارد عرصه اجتماعات شدم. خوب و بد را می دیدم ، چشمم به چیزهایی باز می شد که مرا از تصورات کودکانه ام جدا می ساخت و ذهنم را به طرف مفهوم نامرد در دعاهای پدرم جهت می داد...

دونفر را در حال دعوا می دیدم حق ناحق شده بود و شایدم ناحق حق بود، این ها  در اون جنجال مهم نبود، اگه نمیزدی می خوردی ، پس به هر طریقی بود باید دعوارو به نفع خودت تموم میکردی ، لحظه ای نمی گذشت که عده ای به طرفداری از یه  شخص وارد گود دعوا می شدند { باحق و ناحق کاری نداشتند ، بدون هیچ سوالی و یافتن جوابی در پی طرفداری از رفیق یا آشنا بر می آمدند...تا می تونستند چندنفره یه نفر را به باد کتک می زدند. } و احتمالا به کوچه خلوتی هم می کشیدند...تا مفصل تر و به دور از چشم دیگران بزنند ! تا خسته می شدند میزدند و می رفتند این پایان قصه نبود فردایش آنکه کتک خورده بود به عوض تلافی ، عده ای از آشنا و رفقایش را جمع می کرد و می آورد تا عوض کتک هایی را که خورده بود در می آورد.

بهرحال نامردی در برابر نامردی ، دیرو شما ، امروز هم ما.

دیگه قصه تموم می شد و همه راهشان را می کشیدند و می رفتند.

(یادم می آید و با چشم خودم دیده ام ، بعضی ها هم اگه  قصد دعوا داشتن ، وقتی می دیدندخواهر یا مادر آن شخص ، کنارش هست از کنارش با یه نگاه غضبناک می گذشتند و وعده دعوا را به بعد موکول می کردند!!! اینم یه جور رسم نامردیست دیگه..)

آشنایی من با چنین معظلات و اتفاقات دیگر باعث شده بود تا مفوم نامردی تا حدودی برام مفهوم تر میشه اما...!!! }


امروز ها که  با تاریخ آشنا شده ام و از تصورات و خیالات کودکانه ام به کل فاصله گرفته ام ، همه آن مفهوم ها از نامردی و فلان و فلان  در ذهنم باطل شده اند . چرا که  به مفهوم های بزرگ تر رسیده ام ، در تاریخ به جاهایی  رسیدم که به شدت به پدرم احساس  نیاز کردم. عظمت پدرم در نظرم دو چندان شده ، پدر گرم و سرد روزگار را چشیده ام در ذهنم قدیس تر شده ، تازه فهمیدم که  نامرد یعنی کی ؟ تازه فهمیدم که پدرم چرا این دعا را میکرد...

یک خانه است و یک کوچه ای تنگ و باریک مرد خونه هست و دردانه هایش به همراه همه هستی اش ؛ صاحب خانه اش عزادار است اما کسی  برای عرض تسلیت و دلداری به صاحب خانه نیامده است ...بلکه

عده ای جمع شدند سر کوچه ای...

چماق به دست منتظرند...

باید دستور از یه نفربرسه.

دستور میرسد حمله کنید رحم نکنید...هیزم ...آتیش..تازیانه...

ولوله ای و سر و صدایی در شهر شده است ، همه در پی جمع کردن آشناهایشان هستند  ،قراره حق یک نفر را بگیرند...دستور که میرسد دیگر مجالی نیست ، هجوم شروع می شود ، در خانه اتش زده می شود ، به جای اینکه در را با دست بزنند با لگد می زنند وارد می شونند ، (شاید نیروی دستانش را برای امر دیگری نگه داشته اند ) .

دست بالا می رود ، صدای تازیانه با صدای ناله ای در هوا پیچیده می شود ، قلب عالم می سوزد ، اشک بر چشمان صاحب خانه جمع می شود ، لگدی که به در خورد یاس را نقش در دیوار کرده است...کوچه پر شده است از دود و آه و ناله و ضجه و بوی یاس....

نامرد...نامرد...نامرد... می گویم خدایا نه تنها ما را محتاج نامردان نکن ، بلکه نامردان را  بر ما مسلط هم مگردان...

آخه نامرد زن را جلویش مردش مگر می زنند؟!

نامرد مگه جلوی زن ریسمان به گردن مردش می اندازند؟!

بابا نامردا نامردی هم حدی دارد!!!

 صاحب خانه فردایش به عوض تلافی کسی را صدا نمیزند که برود تلافی کند!

شایدم صاحب خانه کسی را نداره !

 

 





موضوعات مرتبط: دل بارانی من
صلی الله علیک یاأباعبدالله
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب