تبلیغات
حجره 233 - امام هادی علیه السلام در کلام امام خامنه ای

در نبرد بین امام هادی علیه السلام و خلفایی که در زمان ایشان بودن، آن کس که ظاهرا و باطنا پیروز شد، حضرت هادی علیه السلام بود. در زمان امامت ان بزرگوار ، شش خلیفه ، یکی پس از دیگری ، آمدند و به درک واصل شدند. آخرین آن ها معتزّ بود که حضرت را شهید کرد و خودش هم به فاصله ی کوتاهی مرد. این خلفا غالبا با ذلّت مردند؛ یکی به دست پسرش کشته شد ، دیگری به دست برادرزاده اش و به همین ترتیب بنی عباس تارومار شدند، به عکس شیعه. شیعه در دوران حضرت هادی و حضرت عسکری علیه السلام و در آن شدّت عمل ، روز به روز وسعت پیدا کرد ، قوی تر شد.

حضرت هادی علیه السلام چهل و دو سال عمر کردند که بیست سالش را در سامرا بودند؛ آنجا مزرعه داشتند و در ان شهر کار و زندگی می کردند. سامرا در واقع مثل یک پادگان بود و ان را معتصم ساخت تا غلامان ترک نزدیک به خود را – باترک های خودمان ، ترک های اذربایجان و سایر نقاط، اشتباه نشود – که از ترکستان و سمرقند و از همین منطقه ی مغولستان و آسیای شرقی آورده بود ، در سامرا نگه دارد. این عده چون تازه اسلام آورده بودند، ائمه و مومنان را نمی شناختند و از اسلام سر در نمی آوردند. به همین دلیل مزاحم مردم می شدند و با عرب ها – مردم بغداد – اختلاف پیدا کردند. در همین شهر سامرا عده ی قابل توجهی از بزرگان شیعه در زمان امام هادی جمع شدند و حضرت توانست آن ها را اداره کند و به وسیله آن ها پیام امامت را به سرتاسر دنیای اسلام – با نامه نگاری و... – برساند.

این شبکه های شیعه در قم ، خراسان ، ری ، مدینه ، یمن و در مناطق دوردست و در همه ی اقطار دنیا ، همین عده توانستند رواج بدهند و روز به روز تعداد افرادی را که مومن به این مکتب هستند ، زیادتر کنند. امام هادی علیه السلام همه ی این کارها را در زیر برق شمشیر تیز و خون ریز همان شش خلیفه  و علی رغم آن ها انجام داده است.

حدیثی درباره ی کودکی حضرت هادی است که وقتی معتصم در سال دویست و هجده هجری، حضرت جواد را دوسال قبل از شهادت ایشان از مدینه به بغداد آورد، حضرت هادی در آن وقت شش ساله بود، به همراه خانواده اش در مدینه ماند. پس از آنکه حضرت جواد به بغداد آورده شد، معتصم از خانواده ی حضرت پرس و جو کردند و وقتی شنید پسر بزرگ حضرت جواد ، علی بن محمد شش سال دارد ، گفت این خطرناک است ، ما باید به فکرش باشیم ، معتصم شخصی را که از نزدیکان خود بود ،مامور کرد که از بغداد به مدینه برود و در آنجا کسی را که دشمن اهل بیت است پیدا کند و این بچه را بسپارد به دست آن شخص ، تا او به عنوان معلم ، این بچه را دشمن خاندان خود و متناسب با دستگاه خلافت بار بیاورد. این شخص از بغداد به مدینه آمد و یکی از علمای مدینه را به نام الجنیدی ، که جزو مخالف ترین و دشمن ترین مردم با اهل بیت علیه السلام بود –در مدینه از این قبیل علما بودند – برای این کار پیدا کرد، و به او گفت : من ماموریت دارم تو را مربی و مودب این بچه کنم ، تا نگذاری هیچ کس با او رفت و آمد کند و او را آن طور که ما می خواهیم تربیت کن. اسم این شخص الجنیدی در تاریخ ثبت است. حضرت هادی هم – همان طور که گفتم - در آن موقع شش سال داشت و امر ، امر حکومت بود؛ چه کسی می توانست در مقابلش مقاومت کند؟

بعد از چند وقت یکی از وابستگان دستگاه خلافت ، الجنیدی را دید و از بچه ای که به دستش سپرده بودند ، سوال کرد. الجنیدی گفت : بچه ؟ این بچه است ؟!من یک باب از ادب برای او بیان می کنم ، او باب هایی از ادب را برای من بیان می کند که من استفاده می کنم ! اینها کجا درس خوانده اند؟ گاهی به او ، وقتی می خواهد وارد حجره شود ، می گویم یک سوره از قرآن بخوان ، بعد وارد شو –می خواسته اذیت کند – می پرسد چه سوره ای بخوانم؟ من به او گفتم سوره ی بزرگی ، مثلا آل عمران را بخوان. او خوانده و جاهای مشکلش را برای من معنا کرده است. اینها عالمند ، حافظ قرآن و عالم به تاویل و تفسیر قرآنند ؛ بچه؟! ارتباط این کودک - که علی الظاهر کودک است ، اما ولیّ الله است ، « و آتیناه الحکم صبیّا » - با این استاد مدتی ادامه پیدا کرد و استاد شد یکی از شیعیان مخلص اهل بیت.

           «شد غلامی که آب جو آرد      آب جوی آمد و غلام بِبُرد »

در همه ی میدان ها غلبه با این ها بود و همه جا آن ها شکست خوردند. دعبل که با همه ی خلفای بنی عباس بد بود و پدر آن ها را با شعرهایش در آورده بود و برای هر کدامشان سندی در تاریخ گذاشته است ، چند بیتی راجع به معتصم دارد. می گوید ما در کتاب ها خوانده بودیم که بنی عباس هفت خلیفه اند و حالا می گویند هشت خلیفه ؛ هشتمی کجاست؟ او مثل اصحاب کهف است ، که هشتمی شان سگ شان بود ! بعد می گوید: تو کجا و آن سگ کجا ؟ آن سگ هیچ گناهی پیش خدای متعال نداشت ؛ تو سر تا پایت گناه است ؛

حضرت را از مدینه به سامرا آوردند تا زیر نظرخودشان باشد ؛ لکن دیدند هیچ فایده ای ندارد....از اقصی نقاط دنیا ، نامه می فرستادند ، پول می فرستادند و دستور می گرفتند ؛ در حالی که در محدویت بودند. حضرت هادی در سامرا محبوب مردم شده بود . همه ایشان را احترام می کردند و اهانتی در کار نبود. بعد هم ، در شهادت آن حضرت و همچنین امام عسکری شهر غوغا شد. اینجا بود که حکام فهمیدند رازی وجود دارد ، آن را باید بشناسند و علاج کنند. آن ها به مسئله «قُدسیّت » پی بردند. متوکل ، حضرت را به مجلس شراب کشاند ، تا خبر همه جا بپیچد که "علی بن محمد" میهمان متوکل بود؛ بساط شراب و عیّاشی هم در مجلس چیده شده بود ! شما ببینید این خبر چه تاثیری بر جا می گذاشت؟

حضرت با دید یک انسان مبارز به قضیه نگاه کرد و مقابل این توطئه ایستاد. حضرت به دربار متوکل رفت ، و مجلس شراب او را به مجلس معنویت تبدیل کرد. یعنی با گفتن حقایق و خواندن شعرهای شماتت بار ، متوکل را مغلوب کرد ؛ به طوری که در آخر حرف هایش ، متوکل بلند شد ، برای حضرت غالیه (بوی خوش ، مرکب از مشک و عنبر ) آورد و ایشان را با احترام بدرقه کرد.


                                                                                                                             منبع: کتاب  انسان 250 ساله





موضوعات مرتبط: ولایت مداری
صلی الله علیک یاأباعبدالله
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب